هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق

ثبت است بر جریده عالم دوام ما

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق | تیر ۱۳۹۹

مهـــــــناز
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق ثبت است بر جریده عالم دوام ما

جرمم این دان که ز جان دوست‌ترت می‌دارم

من چه دانم که چرا از تو جدا افتادم؟

نیک نزدیک بُدم، دور چرا افتادم؟

چه گنه کرد دلم کز تو چنین دور افتاد؟

من چه کردم که ز وصل تو جدا افتادم؟

جرمم این دان که ز جان دوست‌ترت می‌دارم

از پی دوستی تو به بلا افتادم

"عراقــــی"



تاريخ : یکشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۹ | 23:18 | نویسنده : مهـــــــناز |

شاه بیت

چنان موافق طبع منی و در دل من
نشسته‌ای که گمان می‌برم در آغوشی

چه نیکبخت کسانی که با تو هم سخنند
مرا نه زهره گفت و نه صبر خاموشی

رقیب نامتناسب چه اهل صحبت توست
که طبع او همه نیش و تو سر به سر نوشی

"غزل ۵۸۵ سعدی"



تاريخ : چهارشنبه ۱۸ تیر ۱۳۹۹ | 22:47 | نویسنده : مهـــــــناز |

داروی کشتن من یاد طبیبم دادی

از تو ای عشق در این دل چه شررها دارم
یادگار از تو چه شب‌ها، چه سحرها دارم
با تو ای راهزن دل چه سفرها دارم
گرچه از خود خبرم نیست خبرها دارم
تو مرا واله و آشفته و رسوا کردی
تو مرا غافل از اندیشه فردا کردی
آری ای عشق تو بودی که فریبم دادی
دل سودا زده‌ام را به حبیبم دادی
بوسه‌ها از لب یارم به رقیبم دادی
داروی کشتن من یاد طبیبم دادی
ورنه این‌قدر مَهم جور و جفا یاد نداشت
هیچ شیرین سر خون‌ریزی فرهاد نداشت
حسن در بردن دل همره و همکار تو بود
غمزه دمساز تو و عشوه مددکار تو بود
وصل و هجران سبب گرمی بازار تو بود
راست گویم دل دیوانه گرفتار تو بود
گر تو ای عشق نه مشّاطه خوبان بودی
ترک آن ماه جفاپیشه چه آسان بودی
چون نکو می‌نگرم شمع تو، پروانه تویی
حرم و دیر تویی کعبه و بتخانه تویی
راز شیرینی این عالم افسانه تویی
لب دلدار تویی، طرّه جانان تویی
گرچه از چشم بتی بی‌دل و دینم ای عشق
هرچه بینم همه از چشم تو بینم ای عشق
گرچه ای عشق شکایت ز تو چندان دارم
که به عمری نتوانم همه را بشمارم
گرچه از نرگس او ساخته‌ای بیمارم
گرچه زان زلف گره‌ها زده‌ای در کارم
باز هم گرم از این آتش جانسوز توام
سرخوش از آه و غم و درد شب و روز توام
باز اگر بوی میی هست ز میخانه توست
باز اگر آب حیاتی است به پیمانه توست
باز اگر راحت جانی بود افسانه توست
باز هم عقل کسی راست که دیوانه توست
شکوه بیجاست مرا کشتی و جانم دادی
آنچه از بخت طمع داشتم آنم دادی
خواهم ای عشق که میخانه دل‌ها باشم
بی‌خبر از حرم و دیر و کلیسا باشم
گرچه زین بیشتر از دست تو رسوا باشم
بی تو یک لحظه نباشد که به دنیا باشم
بعد از این رحم مکن بر دل دیوانه من
بفرست آنچه غمت هست به غمخانه من
من ندیدم سخنی خوش‌تر از افسانه تو
عاقلان بیهده خندند به دیوانه تو
نقد جان گرچه بود قیمت پیمانه تو
آه از آن دل که نشد مست ز میخانه تو
کاش دایم دل ما از تو بلرزد ای عشق
آن دلی کز تو نلرزد به چه ارزد ای عشق

؟



تاريخ : جمعه ۱۳ تیر ۱۳۹۹ | 17:19 | نویسنده : مهـــــــناز |

برهان عشق

تا جهان باشد نخواهم در جهان هجران عشق
عاشقم بر عشق و هرگز نشکنم پیمان عشق
تا حدیث عاشقی و عشق باشد در جهان
نام من بادا نوشته بر سر دیوان عشق
خط قلاشی چو عشق نیکوان بر من کشند
شرط باشد برنهم سر بر خط فرمان عشق
در میان عشق حالی دارم اردانی چنانک
جان برافشانم همی از خرمی بر جان عشق
در خم چوگان زلف دلبران انداخت دل
هر که با خوبان سواری کرد در میدان عشق
من درین میدان سواری کرده‌ام تا لاجرم
کرده‌ام دل همچو گوی اندر خم چوگان عشق
در جهان برهان خوبی شد بت دلدار من
تا شد او برهان خوبی من شدم برهان عشق

"سنایی"



تاريخ : جمعه ۱۳ تیر ۱۳۹۹ | 16:32 | نویسنده : مهـــــــناز |

دوستم داشته باش

دوستم داشته باش، دوستم داشته باش
بادها دلتنگ اند، دست ها بیهوده، چشمها بی رنگ اند
دوستم داشته باش
شهر ها میلرزند، برگها میسوزند، یادها میگَندند
باز شو تا پرواز، سبز باش از آواز
آشتی کن با رنگ، عشق بازی با ساز
دوستم داشته باش
سیب ها خشکیده، یاس ها پوسیده، شیر هم ترسیده دوستم داشته باش
عطرها در راهند، دوستت دارم ها آه! چه کوتاه اند
دوستت خواهم داشت
بیشتر از باران، گرم تر از لبخند، داغ چون تابستان
دوستت خواهم داشت
شادتر خواهم شد، ناب تر روشن تر، باروَر خواهم شد
دوستم داشته باش
برگ را باور کن، آفتابی تر شو، باغ را از بَر کن
دوستم داشته باش
عطرها در راهند، دوستت دارم ها آه! چه کوتاهند
خواب دیدم در خواب، آب آبی تر بود
روز پُر سوز نبود، زخم شرم آور بود
خواب دیدم در تو، رود از تب میسوخت
نور گیسو میبافت، باغچه گُل میدوخت
دوستم داشته باش
عطرها در راهند، دوستت دارم ها آه! چه کوتاهند ...

# شهیار قنبری



تاريخ : یکشنبه ۸ تیر ۱۳۹۹ | 22:23 | نویسنده : مهـــــــناز |

شعرآهنگ

هنوز ای آنکه که از من دور گشتی اشک می‌بارم
تو خوبی‌ من خرابم از نبودت سخت بیمارم
به من گفتی‌ برو با عشق خود دیگر میازارم
ولی‌ من، ولی‌ من دوستت دارم
تو سوز ساز من هستی‌ سرودِ واژگان ِمن
تو خورشیدی تو مهتابی شکوهِ آسمانِ من
به من گفتی‌ کزین دیوانه بازی‌ دست بردارم
ولی‌ من، ولی‌ من دوستت دارم
ولی‌ من دوستت دارم اگر چه بی وفایی تو
به من گفتی‌ که با غم های دنیا آشنایی تو
غم من را نمیدانی نمیدانم کجایی تو
تمام یادبود عشق ما را باد‌ ها برده
ببین اینجا نشستِ عاشقی تنها و افسرده
که بی‌ تو چینی عمرش ترک خورده
تمام روزها را بی‌ تو من تنها هدر کردم
نمیدانی چه ها دیدم چگونه بی‌ تو سَر کردم
زهر شهرو دیاری با خیالت من سفر کردم
و بودن یک غزل بود و من اش آن را ز بر کردم
تو سوز ساز من هستی‌ سرودِ واژگان ِمن
تو خورشیدی تو مهتابی شکوهِ آسمانِ من
به من گفتی‌ برو با عشق خود دیگر میازارم
ولی‌ من، ولی‌ من دوستت دارم
ولی‌ من دوستت دارم اگر چه بی وفایی تو
به من گفتی‌ که با غم های دنیا آشنایی تو
غم من را نمیدانی نمیدانم کجایی تو
تمام یاد بود عشق ما را باد‌ ها برده
ببین اینجا نشستِ عاشقی تنها و افسرده
که بی‌ تو چینی عمرش ترک خورده

#فرامرز اصلانی
#هنوز



تاريخ : سه شنبه ۳ تیر ۱۳۹۹ | 22:4 | نویسنده : مهـــــــناز |

قاصدک

قاصــدڪ! هان! چه خبــر آوردے؟
از ڪجا، وز ڪه خبــر آوردے؟
خوش خبــر باشـــے امّا، امّا...
گردِ بام و درِ من، بے ثمــر مے گردے
انتــظارِ خبرے نيست مرا
نه ز يارے نه ز ديّار دیارے
آرے! برو آنجـا که بود چشـمے و گوشـے با کس
برو آنـجا که تو را منتظــرند
قاصدڪ!
در دل من همــه ڪورند و ڪَرند
دست بردار از اين در وطنِ خويــش غريــب
قاصدِ تجربه هاے همه تلخ،
با دلــم مے گويد
که دروغے تو، دروغ
که فريبے تو، فريب
قاصدڪ! هان، ولے ...
آخه اِی واے
راستــے آيا رفتے با باد؟
با توام، آے کجا رفتے؟ آے ...!
راستے آيا جايے خبرے هست هنوز؟
مانده خاکسترِ گرمے، جايے؟
در اجاقے طمعِ شعله نمے بندم
خوردَک شررے هست هنوز؟
قاصدڪ!
ابرهاے همه عالم شــب و روز
در دلــم مے گريند ...

"مهــدی اخــوان ثالث"



تاريخ : سه شنبه ۳ تیر ۱۳۹۹ | 13:42 | نویسنده : مهـــــــناز |

شاه بیت

مرا به فکر لبت‌ کرد غنچهٔ گرداب
نفس نفس به لب بحر بوسه دادن موج

ز بیقراری ما فارغ است خاطر یار
دل ‌گهر چه خبر دارد از تپیدن موج

"بیدل دهلوی"



تاريخ : یکشنبه ۱ تیر ۱۳۹۹ | 22:56 | نویسنده : مهـــــــناز |
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.